خرید بک لینک
اوضاع این روزهای مملکت خیلی خیلی برای میچکا قابل تحمل تر از دیدن کلیپ وحشیانه دو حیوانی است که با کودک کار آن کار را کرده اند. یعنی می خواهم بگویم که این روزهای مملکت را میچکا تاب آورد اما دیدن وحشی گ

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:59

دروغ چرا؟! دلم خواست. دقیقا همان روزی که قبل از عروسی عزیز دل به تهران رفتیم تا خانه نقلی اش را ببینیم. یک لحظه که چشمم به دروازه دانشگاه تهران افتاد دلم خواست. دلم قبولی چنین دانشگاهی را خواست. مثل ه

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:59

خسته شده ام مامان جان. خسته نه از داشتن تو و نه حتی از شب بیداری ها و عصبی شدن های آقای پدر بیچاره ات. مامان جان! من فقط کمی خسته شده ام. همین. بی هیچ کم و کاست. البته نه این که برخی از رفتار اطرافیان

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

فرقی نمی کند زیر دِین کسی باشی یا نه. هر کجا که بودید و در هر زمان اختیار زندگی خود را خودتان داشته باشید. نه این که کله شق و یک دنده باشید! نه! از دیگران مشورت بگیرید، به بزرگ ترهایتان احترام بگذارید

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

دلم نیامد متن زیر را ثبت نکنم! متن زیر باید در روز عاشورا ثبت می شد که به دلیل کلنجار رفتن با خودم یک هفته دیرتر و در این روز ثبت می شود: جهانگیر الماسی، همانی که بازی در فیلم "پس از باران" او را به ا

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

هفدهم آذر سال نود و چهار بود. عمو با خانوادهاش مهمان خانه آقای پدر شدند. اولش قرار بود چند ماهی مزاحم شوند ولی آن قدر خانه ساختن خرج دارد که سه چهار سال بیشتر طول کشید. بعد از سه چهار سال، در بیست و هفتم شهریور نود و هشت، اسبابکشی شان تمام شد و رهسپار آشیانه جدید شدند. خدا پشت و پناهشان باشد.

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

پسرم هشتاد و سه روزه شده است. کلی کارهای جدید یاد گرفته است. در هفتاد و هشت روزگی، هنگامی که در آغوش آقای پدرش بود به تبلیغات کودکانه تلویزیون خیره شد. قهقهه که خوراک هر روزش است. کمی بیشتر از قبل گرد

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

مامان جانم! دو روز از سه ماهگی ات گذشته و من دلم می خواهد سیصد ساله شوی. سیصد ساله شوی و من آن روزها را ببینم. راه رفتنت را، غذا خوردنت را، کار کردنت را، ... یک کلام زندگی کردنت را. من هم مدام دورت بگ

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود ...

گاهی نمی شود ... که نمی شود ... که نمی شود ...

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

مامان جانم!

این که شما را صدا می کنم رویت را برمی گردانی و محکم تر از قبل به خاله مهربانت می چسبی، جدای این که حس حسودی ام را بر می انگیزی قند توی دلم آب می کنی. یا وقتی متوجه می شوی من می خواهم تنهایت بگذارم، جقجقه ات را رها می کنی و خودت را به بالا می کشی غرق در حیرت می شوم که شما از کجا فهمیده ای! آخر شما با این سن کم از کجا این همه ادا و اطوار یاد گرفته ای؟! :))

فردا موعد واکسن چهارماهگی لعنتی ات است.

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

دلت ویلا می خواهد کنار دریا می خواهد، دلت ماشین شاسی بلند می خواهد، سفر خارج، انگشتری با جواهر چند قیراطی می خواهد، دلت دانشگاه فلان، کار آن چنان، خانه بهمان می خواهد، دلت می خواهد وقتی از مدرسه به خا

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:40

صفحه بندی