برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
هفدهم آذر سال نود و چهار بود. عمو با خانوادهاش مهمان خانه آقای پدر شدند. اولش قرار بود چند ماهی مزاحم شوند ولی آن قدر خانه ساختن خرج دارد که سه چهار سال بیشتر طول کشید. بعد از سه چهار سال، در بیست و هفتم شهریور نود و هشت، اسبابکشی شان تمام شد و رهسپار آشیانه جدید شدند. خدا پشت و پناهشان باشد.
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
به نام پروردگار زیبایی ها آپدیت شد.
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود ...
گاهی نمی شود ... که نمی شود ... که نمی شود ...
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
مامان جانم!
این که شما را صدا می کنم رویت را برمی گردانی و محکم تر از قبل به خاله مهربانت می چسبی، جدای این که حس حسودی ام را بر می انگیزی قند توی دلم آب می کنی. یا وقتی متوجه می شوی من می خواهم تنهایت بگذارم، جقجقه ات را رها می کنی و خودت را به بالا می کشی غرق در حیرت می شوم که شما از کجا فهمیده ای! آخر شما با این سن کم از کجا این همه ادا و اطوار یاد گرفته ای؟! :))
فردا موعد واکسن چهارماهگی لعنتی ات است.
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان